.•*..*•. .•*.زنده رود.*•. .•* *•. .
برنامه ی زنـــــــــده رود
عابری خاموش در راه غبارالود با خود گفت : هه! چه خاصیت که ادم سایه ی یک ابر باشد ؟ کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم: برزگر پیراهنی بر چوب"روی خرمنش اویخت دشتبان"بیرون کلبه"سایبان چشمهایش کرد دستش را و با خود گفت : "هه! چه خاصیت که ادم کفتر تنهای برج کهنه ای باشد ؟" اهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم:کودکان در دشت"بانگی شادمان کردند گاری خردی گذشت"ارابه ران پیرباخودگفت:"هه!چه خاصیت که ادم اهوی بی جفت دشتی دور باشد؟ ماهی دریا شدم"نی زار غوکان غمین را تا خلیج دور پیمودم ... مرغ دریایی غریوی"سخت کردازساحل متروک"مرد قایقچی کنار قایقش برماسه ی مرطوب باخود گفت: "هه! چه خاصیت که ادم ماهی ولگرد دریایی خموش و سرد باشد؟" کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم اهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم دلق درویشان به دوش افکندم و اوراد خواندم هفت کفش اهنین پوشیدم و تا قاف رفتم خاک هفت اقلیم را افتان وخیزان در نوشتم مرغ ابی را به کوه و دشت و صحرا جستم و بیهوده جستم.... پس سمندر گشتم و بر اتش حسرت نشستم ! نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه " صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاینده ی هستی را در گندم زار " گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل همه را می شنوم - می بینم- من به این جمله نمی اندیشم ... ای سراپا همه خوبی " تک و تنها به تو می اندیشم . همه وقت همه جا " من به هر حال که باشم به تو می اندیشم . تو بدان این را تنها تو بدان " تو بیا "تو بمان با من " تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب " من فدای تو " به جای همه ی گلها تو بخند اینک این من که به پای تو در افتادم باز " ریسمانی کن از ان موی دراز تو بگیر تو ببند ! تو بخواه " پاسخ چلچله ها را تو بگو " قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان " در رگ ساغر هستی تو بجوش ... من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست " اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش "
خارکن با پشته ی خارش به راه افتاد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سایه ی ابری شدم بر دشتها دامن کشاندم
ماهی دریا شدم بر اب های تیره راندم
یار خاموشان شدم بیغوله های راز گشتم
مرغ قاف افسانه بودم"افسانه خواندم باز گشتم
خانه ی جادوگران را در زدم "طرفی نبستم![]()
![]()
به تو می اندیشم ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اما تو زندگاني من بودي
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي![]()
وقتي كه من خيابانها را
بي هيچ مقصدي مي پيمودم
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي
تو از ميان نارونها گنجشكهاي عاشق را
به صبح پنجره دعوت مي كردي
وقتي كه شب مكرر ميشد
وقتي كه شب تمام نيمشد
تو از ميان نارونها گنجشك هاي عاشق را![]()
به صبح پنجره دعوت ميكردي
تو با چراغهايت مي آمدي به كوچه ما
تو با چراغهايت مي آمدي
وقتي كه بچه ها مي رفتند
و خوشه هاي اقاقي مي خوابيدند
و من در آينه تنها مي ماندم ......![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


